تبليغاتX
سارا
نوشته

 

 

 

 

 

 

مولتی خلاصه ی این چند وقت که نبودم ..........                               ...........

 

 

طراحی ، من ، المیرا ، یه عالمه دختر دیگه مثل  ثریا ، سهیلا

 

چارسو ، آقای سعید روانبخش  و خیلی چیزای دیگه 

 

و      از همه مهم تر اینکه :

 

 مژده بده مژده بده یار پسندید مرا  ، تکمیل شد

و  من اجازه دارم در شبکه مجازی

 

 

 

فریاد  بزنم   که       بهززززاد   نامزد  کرد ...                                                     .

 

اسم  نامزدش  رو هم نمیگم ، باید حدس بزنید . از لوازم زیبایی سنتی قدیمیه از همونا که شبی نم دوست داره .و چون حق ندارم بیشتر از این از زندگی خصوصی دیگران حرف بزنم .فقط میگم برای هر دوتا شون خوشحالم ..................... .......................................................................

 

 

و  اما  متن  تقریبا  اصلی

 

طراحی ام خیلی خوب نشد. ولی یه چیزایی یاد گرفتم .یاد گرفتم برای اینکه خوب فیگور بکشم .باید خوب نگاه کنم .و برای اینکه آدما رو  درست طراحی کنم .باید احساس شون رو درک کنم .و برای اینکه یه اپسیلون از احساس شون رو درک کنم .باید توی چشماشون نگاه کنم .کاری که بعضی وقتا انجام می دم .و وقتی توی چشم کسی نگاه می کنم .فکر می کنم خلع سلاح می شم . این احساس جالبی نیست .اعتراف میکنم .خیلی هم بد نیست . .. خسته شدم .از بس توی کوچه ، خیابون و.. . به هرکس  رسیدم  اسکن اش کردم . . و یاد گرفتم . آدما توی پرسپکتیو تغییر اندازه می دن و روی هم سایه می اندازن . و هر چقدر هم ، به هم نزدیک باشن جدا از هم بنظر میرسن .چون هرکدومشون یه دنیای بی پایان ِ پنهان دارن .یه دنیای دست نیافتی .که حتی دست نزدیک ترین کس شون هم بهش نمی رسه .و برای همین توی نقاشی هر فیگور درعین اینکه سایه ی خودش رو روی بقیه می اندازه و سایه ی دیگران رو می پذیره . باید کاملا مستقل بنظر برسه .کاری که من توی طراحی هام  انجام نمی دادم .وهمه چیز با هم قاطی میشد .یاد گرفتم که من خیلی تربیت ناپذیر ام .البته این رو قبلا هم بلد بود .چون روز اول آقا سعید گفت طراحی ات بد نیست ولی با اتودکار نکن ... و جلسه ی آخر ، کار من رو بین بقیه ی کارها، تشخیص می داد .چون کماکان با اتود طراحی می کردم .!  ولی خوب ، هم استاد،  هم بچه ها ونگاه کردن به کاراشون برام تاثیر داشت .هرچند هیچ کس یه ماه نیمه طراح نمیشه . ولی امیدوارم خدا بخواد  و  امتحان طراحی رو قبول شم .                              .      

با تشکر از بابا .مامان. برادران، آقا ی روانبخش .سهیلا، بهرام و بچه هایی که اجازه دادن از کاراشون عکس بگیرم  و تمرین کنم ، المیرا  ، میلاد ، ثریا  ، فرزاد رومینا ، پوریا،. رزمین و سایر دوستان و وابستگان که در غم ما شریک بودن ........

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:56  توسط سارا  | 

 

 

 

 

 بدون دلیل

خواهش می کنم . نخونید .                                     

 

 

 

هر چیزی یه دلیل احمقانه می خواد . گوش اش سیاه شده . باید قطع اش کنن .نیم ساعته مُرده . ناراحت می شه . اگه بفهمه . یعنی چی . معلومه که می فهمه .  هیچ کس به اندازه ی زری خانوم فوق العاده نیست .منظورم اون نبود . هیچ کدوم از این سه تا به هم ربطی ندارند ..کنار هم بودن .لزوماً دلیل ارتباط داشتن نیست .چه قدر اح.مق.ی .معلومه که هست . همه چی به هم ربط داره . چه طور نفهمیدی . همینکه تو می فهمی خیلی پشیمون ام . اگه بیشتر طول اش بدم .بیشتر ف.ح.ش می شنوم . بهتر . هی آقا چرا دیروز به من ف.ح... دادی .چی .دیرو.ز. برای اینکه حق ات بود .لزرش دست رو حس میکنی ؟.امید وارم حس نکنی ...........................

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 14:4  توسط سارا  | 

 

 

 

 

 

 

تو بوی  گیلاس و شوک میدی .گاهی وقتا چیزای بی معنی برام جالبه  . چون حرفای بی معنی میزنم .و نمی دونم . چی بگم . تو بوی  گیلاس و شوک میدی . از اونجایی که جالب ترین چیز برای هر کس، خودشه . و من هم  توی این یه مورد که ( جالب ترین چیز برای خودم ، خودم هستم ) با آدمیزاد های دیگه مشترک ام . وقتی  بی ربط می شم . چیزای بی معنی هم برام جالب میشه . تو بوی گیلاس و شوک می دی . شرط می بندم ، دو دقیقه بعد از این که این  رو پست کنم . پشیمون می شم . مثل خیلی از نوشته های دیگه ام که از نوشتن و پست کردنشون سخت پشیمون ام . تو بوی  گیلاس و شوک میدی ..تو بوی گیلاس و ..                  ..            

 

 

 

            

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:13  توسط سارا  | 

 

 

 

 

اگه من یه قفس باشم

 

 

 

 

رهایی مال پرنده است .

 پرنده ایی  که تو قفسه

قفس چی می دونه از رهایی ؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 13:48  توسط سارا  | 

 

    

 

 

 

یه روز مزخرف ، مثل اغلب روزا ،البته هم اش رو تعریف نکردم .چون خیلی زیاد می شد .مثلاً  اینکه وقتی توی آشپز خونه ام ، احساس می کنم تو اَبرا م .از بس بابا سیگار می کشه توی آشپز خونه.   یا ..................................            .........   

 به محض اینکه جارو برقی رو روشن می کنم .اینگار یکی تند تند باهام حرف می زنه .از اثرات توی خونه موندن بیش از حد ِ .برای من باید سیب بچینن تا از خونه خارج شم . ندا زنگ زد : سه شنبه نقد شعره ....گفتم بیا ....چرا با غزاله نمی ری .غزاله دوست نداره ، مسخره می کنه ...ههههه .گفتم با روحیه تو ...شاید بیام .آخرش هم نرفتم .از جارو برقی متنفر ام .ولی خدایی جاروی ما حرف نداره .به خانومای خونه داره توصیه ی اکید می کنم جاروی  ال جی  بخرن . یه کم سنگینه ولی معرکه است .

هرچند خانومای خونه دار  زیاد اهل وب خوندن نیستن .وبلاگ ها رو بیشتر ، پسرای بیکار و دخترای خوشگل  ِ سبک سر می خونن .از آقایون معذرت نمی خوام .چون انتظار ندارم ، ناراحت شن . ولی دختر خانوما بهتون بَر نخوره .من این حرف رو فقط از روی حسودی نزدم . یه کم اش از حسودی بود . معمولا دخترا ی زیبا اینطورین .یعنی یا زیادی مغرور ان یا سبک سر .کم بیش میاد اخلاق شون هم به اندازه ی زیبایی شون درست حسابی باشه .هستن ولی خیلی کم ان .من یه بار یکی شون رو دیدم .یه زن ِِ  واقعا زیبا با صورت رنگ پریده و چادر سیاه .چادر اش از این کش دارا نبود .با دست گرفته بود .یه لحظه توی ایستگاه مترو از جلو ام رد شد. من باهاش حرف نزدم .ولی به نظر ام خیلی درست وحسابی اومد .نمی خوام هم فکر کنم اون از آدمای کمیاب نبود .و فقط زیبا بود . و اگه من با وجودی که نمی شناسم اش .دارم حرف غیر منطقی میزنم .مهم نیست .چون من در حقیقت آدم غیر منطقی هستم .

به هر حال دخترا ناراحت نشید . من خودم هم از استثنائات ام .از نوع عکس اش .یعنی هم قیافه ام هم اخلاق ام  زیاد به درد بُخور نیست . یه کم زیادی خود زنی کردم .....

من از جارو برقی کردن متنفر ام .برای اینکه دو ساعت وقت تلف می کنم .آخرش هم .مامان ام : اون گوشه ، دست چپ پشت جاکفشی ، در ورودی  یه دونه  چه می دونم . میخ . کاغذ. آشغال ...،

حالا هم که رفته سیر و سیاحت . سفارش کرده خونه تکونی کنم .حوصله ام سر نره .همیشه همین طوریه .ولی اگه خودش این رو بخونه .شاکی می شه .فکر می کنه بهش اجهاف (من نمی دونم اجهاف با چه ح ای نوشته می شه ) شده .تقریبا همه مامانا همین احساس رو دارن .اونا فداکاری کردن و کسی قدر شونو ......................... .......................................

اما  این دفعه حق با اونه . فقط برای خوشگذرونی که نرفته .عمو اش مریض شده . با خاله ها ودایی ام رفتن یزد .ما به روابط خانوادگی خیلی اهمیت میدیم . البته من این طوری نیستم .من به روابط انسانی اهمیت میدم . اون هم خیلی کم  . من توی رابطه ی خودم  با خودم موندم . چه برسه به ................ساعت 12 .  نون نداریم .ناهار نداریم................      ..................    از اینکه پشت پنجره ی اتاق ام ، شاخه ی گل کاغذی داره رشد می کنه .خوشحال ام .دل ام می خواد .همه ، همون چیزی رو که دوست دارن ، پشت پنجره ی اتاق شون ببینَ ن .چه می دونم .دوست دختر شون رو . تمساح . پسرشون که از خونه رفته . خرس . زن شون رو که قهر کرده .خواهر زن پسر دایی شون رو که توی جشن عقد پسر دایی شون عاشق اش شدن .. برگه وام مسکن .خونه . ماشین. پول. هر چی ،هرچی که باعث شادی شون میشه ................................ ........... ..... .

... ..اینا چیه ؟ اسباب  طربه  سعید  ِ .فردا داره اسباب کشی میکنه .اِِ.. خونه اش خیلی خوبه .... چون اتاق بچه ها ،شتر با باراش گم  میشه .ساز ها رو گذاشتن توی اتاق من . هر چند اتاق من هم دست کم  از .............................. ..دیم دارا را..(.صدای ضرب ) فرهاد  سر و صدا نکن اون بچه خوابه .اون بچه همیشه خوابه . تار بزنم . بابا راست میگه. خسته است  سر و صدا ..... . سه تار صداش کمه ..دددددددددد. ای  ناکس  از سعید یاد گرفتی ..  .بسه دیگه .سر و صدا ...

راستی آموزش پروش داره نیرو می گیره . نمی خوای بری .ههههههههههه نه .چرا دیونه خوبه . توی هنرستانا .......حوصله ندارم .حداقل برو توی این مهد کودکا .مربی شو .مامان  بابا هاشون هم انتظار ندارن بچه شون رو نقاش کنی . هههه ح.وص.له .... همه از بیکاری و بی ع.ار.ی من خسته شدن .مامان بیشتر از من  برام  دنبال کار میگرده .ولی من واقعا حوصله ندارم .

باید از امشب فکر کنم فردا ناهار چی بذارم . وقتی خودم غذا درست می کنم .نمی تونم غذا بخورم.حالا خودم مهم نیستم . بقیه هم نمی تونن غذا بخورن . من سعی خودم رو می کنم .نمی دونم چرا  مزه اش خوب در نمی یا د ................................... ........................ ........  

 

من این ایوان نُه تو را نمی دانم نمی دانم .

 

 من این نقاش جادو را نمی دانم نمی دانم .

 

مرا گوید نرو هر سو تو استادی بیا این سو

 

من آن سوی بی سو را نمی دانم نمی دانم

 

 

 

در مجلس حیرانی جانیست  مرا  جانی

 

زان شد که تو میدانی آهسته که سر مستم

 

 

 

عاشقان پیدا و دلبر نا پدید

 

در همه عالم چنین عشقی که دید

 

نا رسیده یک لبی بر نقش جان

 

صد هزاران جانها تا لب رسید .

 

 

هیچ وقت دل ام نمی یاد ببندمش . ولی باید بخوابم .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 10:52  توسط سارا  | 

 

 

 

 

 

 

تشکیل  دهمین  دولت

 

 

شاید فلسفه ی قدرت  

 

 

ملت  و دولت

 

 

 

 

 

خاک بر سرت

خاک بر سر تو

خاک بر سر جفت مون

خاک بر سر تو

 باشه . خاک بر سر من

 

 

 

چرا همیشه من باید کوتاه بیام ؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:38  توسط سارا  | 

 

 

 

 

 

این مزخرفات به درد نوشتن توی اینجا نمی خورد                                             

 

                                          

 

          این بَده ، که هیچ وقت خودکار نداشته باشی .مخصوصا اگه نصف شب به سر ات بزنه اراجیف بنویسی .می خواستم با رژ لب بنویسم .که شانسی یه خودکار پیدا کردم . اینا هاش .

 

 

نباید  موجودات خونخوار رو با پیف پاف کُشت .خودشون انتخاب نکردن ، خونخوار باشن..... . به هر حال فقط نیش شون مهم نیست .روی اعصاب آدمِه. من که بی خوابی زده سرم .دیگه اهمیتی نداره ، چیزی رو اعصاب ام باشه یا نه .الان و کلا ً همیشه .از هر چیزی بدتر اینه که پول نداشته باشی .......... نباید اینو بگم . ولی می گم . مَرتیکه  ، مثلا راجع به خط و کتابَت ، کتاب نوشته ، اومده  سه ساعت  داستان اعراب  بادیه نشین  و تاریخ  جاهلیت رو توضیح داده                      .... .. ....................................................      

                                                                

..... توی هر حالت که به نظر ام سخت میاد . فکر می کنم سخت ترین حالت دنیاست . نمی دونم این دیگه چه  جور بیماری روانی   ایه (است ) . یا طبیعیه . و همه همین طور یَن .( یه جور خود خواهی فطری )                                                                      

 

البته زیاد برام مهم نیست .این که طبیعی باشم  یا بیمار روانی  یا هر چیز دیگه ....من الان فقط  دل ام می خواد . بخوابم . ولی هر چی سعی می کنم . لعنتی  .بد تر میشه .خوابم که نمی بره .تازه ، دل ام میخواد پاشَم .همه ی چراغا رو روشن کنم                                                   

 

 

 

اگه به درد نمی خوره ، چرا نوشتم اش ؟ 

 

 از روی حماقت .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 10:1  توسط سارا  | 

 

 

 

 

 

می نویسم  دلتنگ نشید .

 

هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا ....

..........................................تو  بی خبری

 

 

شعرای مامان بزرگ ام

 

وقتی گذشته َرو خیلی خوب یادت بیاد . یعنی فراموشی گرفتی

 

 

  من و ماسُلطون               

 

ترجمه  ی   واژه هایی  که  شاید معنی اش  را  ندانید .

 

دولخ (حرکت روی لام   َ ( فتحه)   است ): یعنی خاکی که از حرکت اسب (خر) یا ماشین(موتور) توی جاده های کویر بلند شه . البته ما روی گاز نوشابه  ، وقتی که درش رو باز می کنیم ، هم اسم دولخ گذاشتیم . ( ما  روی همه چیز اسم میذاریم .مبتکر اصلی اش هم  ذهن خلاق مامان ام  ِ . مثلاً  تازه گیا به فرهاد می گه : فرهاد ریگی . به خاطر ریشهای بلند و ژولیده گی ِ خاص اش . به تقلید از عبد المالک ریگی .من که فکر نمی کنم عبدالمالک هم اینقدر .... .................) من هر وقت گاز نوشابه روی میز می ریزه یاد این شعر ابتهاج می اُفتم . نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار ..... . به نظرام ، رمانتیک که نیست . خیلی هم لوسه . چی کار کنم دیگه، دست خودم نیست .خود به خود یاد ام می اُفته .شاید دست خود آدم نیست که بعضی وقتا زیادی لوس میشه ....................................................................................                                        

 

 

فال (فکر کنم اسم قدیمی ا ش فال چَ کَ ل دوله یا یه همچین چیزی بوده ) :  یه فالی که قدیما توی یزد می گرفتن . هر که یه مهره یا یه چیزی که مال خودش بوده می نداخته توی کوزه ، و یکی که شعر های عاشقونه بلد بوده . مهرها رو دونه دونه در می آورده ، و  واسه هر مهره یه شعر می خونده ....البته تا اونجایی که من می دونم.....................................................................

 

 

خداوندا سه دردُم دادی یک بار

 

زن زشت و خر لنگ و طلب کار

 

خداوندا زن زشت اُم تو بردار 

 

خودُ م دونم خر لنگ و طلب کار

 

!

 

 

این شعر ها رو مامان بزرگم فال گرفته بوده ، واسه ازدواج اش ،داستان 

ازدواج اش خیلی جالبه ....

.......

 

شب تار است  و رو یخ می روم من

 

هوای گرد و دولخ  می روم من

 

هوای گرد و دولخ ! بهر اون نیست

 

هوای بوس دلبر می روم من

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 8:1  توسط سارا  | 

  

 

 

 

 مژده بده مژده بده یار پسندید مرا

 

 

   خُب اگه  می خواستین یه چیز تازه یاد بگیرید .مسلماً وب من رو نمی خوندید .من اهل سیاست هم نیستم . یعنی تا حالا کاری نکردم که به درد مردم دنیا . یا کشورم  یا حتی به درد خودم بُخوره .البته می خواستم بخاطر کسایی که وب شون بسته شده . بلاگفا رو تحریم کنم. و یه وب تازه بسازم . که به علت تنبلی و .گ..    از خِیرش گذشتم .ولی چون می خوام ثابت کنم خیلی هم تنبل  نیستم . بگم که چند تا موضوع  تو ذهن ام هست .ولی حوصله ی ادامه دادنش رو ندارم.فکر می کنم ،فایده ای هم نداره . یا شاید هم خوب نشه. و باعث خجالتم بشه.                                     

از این روزا نمی نویسم .چون همه دارن فریاد میزنن .صدای جیغ من فقط گوش تون رو کَر میکنه .                                                                                                                

 

و اما موضوع های نصف و نیمه ی ذهن پریشون من

 

 

دیگه تصمیم خودم رو  گرفتم.می خوام  فَشن شم . مگه من چند سالمه ؟ هم شغل خوبیه .هم راحته. هم درآمد زا.. تازه بابام هم موافقه .چون مُدام محیط کارمن رو توی تلوزیون می بینه  .وخیالش راحته .البته هنوز باهاش در میون نذاشتم .ولی فکر می کنم کار بهتر از این دیگه پیدا نمیشه .فقط یه کم  پول برای جراحی پلاستیک و بلند کردن قد به اندازه دو مترو  .و رژیم اسکلت شدن،می خواد که امیدوارم بابام تقبل کنه .............والبته رفتن از ایران..............................

 

مژده بده مژده بده یار پسندید مرا .دوستانی که این پست رو می خونن .(گلاب وشبی نم وندا) هول نکنید .این پست راجع به من نیست .ولی چون فعلا باید سِِری باقی بمونه .چیزی نمی گم .اما حتماً این پست رو می نویسم . راستی به کسی نگیدا ................................فعلا                  .                                                                            

 

 

 

 

 

شاید از افسردگی حاد و مزمن خارج شم ....................................................افسردگی باعث مرگ هم میشه . به خدا .عروس عموی مامانم بعد از فوت مادرش از افسردگی مُرد ........

 

 

 

سااااااااااااارا.  بله  .از پروانه عکس گرفتی ؟ نه فرار کرد.

به نظر من حق داشت

 

 

من هیچ وقت .از خیابون مثل آدم رد نمیشم . معنی تمدن رو درک نمیکنم .نمی تونم هم درک کنم .ترجیح می دم به آسمون نگاه کنم .تا  به مردم وماشینا . مهم نیست که برم زیر ماشین .الحمدالله.تا حالا که زنده موندم .                                                                               

 

سعی کنید .شب نیمه شعبان برید خرید .چون یه عالمه شربت میخورید .البته اگه کسی مثل مامان من که سخت پسنده. با هاتون بود. زیاد هم شربت نخورید. چون دچار مشکل می شید .خُب حالا می دونم .خودتون می دونید .خواستم یاد آوری کنم .                                                       

 

من عادت بد زیاد دارم . یعنی عادت خوب ندارم . حالا چند تاشون رو براتون میگم  ولی حالا نه................. 

 

در آخر ، سی دی  کنسرت گروه های شیدا . به سرپرستی استاد محمد رضا لطفی رو  گوش بدید .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:10  توسط سارا  | 

 

          

 

 

 روی کره ی زمین  

 

 

آدم اینجا :   من یکی که وحشت زده ام   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 9:2  توسط سارا  |